یاد قصه های مادرانه بخیر

يكشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۴، ۰۵:۵۰ ق.ظ

یکی از خاطرات خوب من برمی گرده به دوران بچگی،زمانی که خبری از تلویزیون نبود اصلا برقی نداشتیم که تلویزیونی باشه.در اون زمان چهار چوب محکم در زمین قرار می دادند و روی اون رو با برگ درخت خرما در اصطلاح ما «پیشِ مخ» می پوشاندند و در فصل تابستان شب ها بر روی اون می خوابیدند.در اون زمان نه چندان دور مادرمون شب ها برامون قصه تعریف می کرد و چه زیبا قصه ای از مادرم هنوز در ذهنم مانده!

مادرم نقل می کرد البته خلاصه داستان ،مردی بود که همسرش از دنیا رفت و تنها یادگار همسرش فرزند پسرش بود و بعد از او ازدواج نکرد.فرزند رو بزرگ کرد و زنش داد.

عروس آمد منزل و بعد از چند صباحی خدا به اونها فرزند پسری داد اما عروس هر روز به شوهرش نق می زد که بابای تو مزاحم زندگی ماست بعد از مدت ها نق زدن یک روز پسر وقتی وارد شد دید همسرش کیسه ای دوخته و خطاب به شوهرش که امشب پدر پیرت رو درون این کیسه قرار میدی و به بیابون می ری و پدرت رو رها می کنی !!!

پسر که از نق زدن های همسرش خسته شده بود پدر رو درون کیسه انداخت و حرکت کرد به طرف بیابون ،به محل مورد نظر که رسید بابا رو از کیسه بیرون آورد و کیسه را هم کنار بابا انداخت!!

گفتیم پیرمرد نوه ای داشت که نوه پیرمرد هم اون شب همراه بابا و بابا بزرگ آمده بود .وقتی داشتند برمی گشتند نوه پیرمرد دست بابا رو گرفت و صدا زد بابا چیزی یادت نرفت؟

جواب داد نه!!بچه بابا کیسه یادت رفت !!پسرم کیسه رو می خواهیم چکار!!!بابا یک روز تو هم مثل بابا بزرگ پیر میشی و من هم تو رو درون کیسه می گذارم میارمت اینجا رها می کنم!!

مرد لحظاتی فکرد کرد برگشت و پدر را با احترام و عزت به خانه برگرداند.

شعر:

از مکافات عمل غافل مشو*****گندم از گندم بروید جو زجو

یادش بخیر

چی فهمیدیم از این قصه!!!!

  • احسان حسینی

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مدير سايت: احسان حسيني
Thumb_141956
ا اللهم عجل لوليک الفرج
ويــژه هـــا
پي گيري پرسش شما