شنیدیم همش چوپان دروغگو

دوشنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۱۳ ق.ظ

در زمانهاى قدیم ، کاروانى از حُجّاج به طرف مکّه مى رفتند، تا مراسم حج را برپا دارند و در این کاروان عبداللّه پسر عُمر نیز حضور داشت .
در بین راه غذاى آنها تمام شد و گرسنگى بر ایشان فشار آورد، تا اینکه به گله گوسفندى رسیدند. عبداللّه و چند نفر از اهل کاروان نزد چوپان رفته و گفتند: چند تا از این گوسفندان را به ما بفروش .
چوپان گفت : این گوسفندان مال من نیست و من نمى توانم بدون اجازه آن ها را بفروشم .
پسر عُمر به او گفت : گوسفندان را به هر قیمتى که مى خواهى به ما بفروش ، صاحبش که نمى فهمد. اگر هم پرسید بگو که گرگ گوسفندان را خورده .
چوپان پاسخ داد: صاحب گله نمى فهمد، آیا خداوند هم نمى فهمد؟ صاحب گله نمى بیند، آیا خداوند هم نمى بیند؟ صاحب گله اینجا حاضر نیست ، آیا خدا هم حاضر نیست و اعمال ما را نمى بیند؟
سخنان چوپان همه را بهت زده و متاءثر کرد. به طورى که صاحب گله را پیدا کرده و چوپان را که غلام او بود خریدند و آزاد نمودند و گله گوسفندان را هم خریدند و به چوپان بخشیدند.
بله : این ایمان است که در همه جا انسان را نجات مى دهد.

  • موافقين ۱ مخالفين ۰
  • ۹۴/۰۲/۱۴
  • ۱۴۱ نمايش
  • احسان حسینی

نظرات (۰)

هيچ نظري هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مدير سايت: احسان حسيني
Thumb_141956
ا اللهم عجل لوليک الفرج
ويــژه هـــا
پي گيري پرسش شما